باورهای من/آب و انسان
در حیرتم از خلقت این عنصر کمیاب
ترکیب عجیبی که فراوان و چه نایاب
شیرین بود و کم ،چه بی طعم و چه بی بو
تلخش چه فراوان بهر برزن و هر سو
با دار و درختی اگر او عهد ببندد
سر سبز شود شاخه و صد غنچه بخندد
ناپاک بشوید که شود قابل دیدن
با شعله درافتد بهنگام جهیدن
با رخنه بتابیدن خورشید فروزان
قوس و قزحی سازد از آن منبع سوزان
با آنهمه قدرت که در این عنصر جاریست
تنهائی اش اسباب دو صد خفت و خواریست
چون رابطه را قطع وبرفت چاله نشین شد
اسباب مکافات خود و جذب زمین شد
آن لحظه که از دوست جدا گشته برافتاد
گند آب شد و قدرتش از سکه بیفتاد
ما جمله همان آب شفابخش گوارا
با کل بشر در همه جا کرده مدارا
چون متحدیم باهم و در فکر هم هستیم
از باده آن دوست که خوردیم همه مستیم
تا زنده به این فکر و چنین همره راهیم
مهمان خدائیم و سر سفره شاهیم
پایان