باورهای من/آب و انسان

در حیرتم از خلقت این عنصر کمیاب

ترکیب عجیبی که فراوان و چه نایاب

شیرین بود و کم ،چه بی طعم و چه بی بو

تلخش چه فراوان بهر برزن و هر سو

با دار و درختی اگر او عهد ببندد

سر سبز شود شاخه و صد غنچه بخندد

ناپاک بشوید که شود قابل دیدن

با شعله درافتد بهنگام جهیدن

با رخنه بتابیدن خورشید فروزان

قوس و قزحی سازد از آن منبع سوزان

با آنهمه قدرت که در این عنصر جاریست

تنهائی اش اسباب دو صد خفت و خواریست

چون رابطه را قطع وبرفت چاله نشین شد

اسباب مکافات خود و جذب زمین شد

آن لحظه که از دوست جدا گشته برافتاد

گند آب شد و قدرتش از سکه بیفتاد

ما جمله همان آب شفابخش گوارا

با کل بشر در همه جا کرده مدارا

چون متحدیم باهم و در فکر هم هستیم

از باده آن دوست که خوردیم همه مستیم

تا زنده به این فکر و چنین همره راهیم

مهمان خدائیم و سر سفره شاهیم

پایان

طنزیجات / سهیل یزدانی

سرایم من دراین آشوب و بلوا

برای خوشتر از جانی چو حلوا

رفیقی فارغ از تزویر و حیله

مبری از هزاران شیله پیله

مرتب تیپ و خیلی خوش قواره

که هست او بچه. شمس العماره

سخن سنجی که سنجش را صدا نیست

طبیب است نسخه هایش را دوا نیست

دو حرفی کار و بیمورد سخنگوست

بهر جمعی شبیه یک بلند گوست

وکیل مفتی الحرف عمومی است

ندیده تون حمام و حمومی است

سه من شیری که شیرش چرب و عالیست

ولی بی مصرف اندر این حوالیست

پزشکان داده فتوا شیر یارو

نمی ارزد به جفتک یا که. وارو

زمانی بوده ملی پوش و حالا

شده او منتقد بر خان والا

بعاقد خرده گیر اندر عروسی

که حدی لازم اندر دیده بوسی

تذکر میدهد اندر تذکر

برای مرد وزن با صد تفخر

ز اموات جوان در وقت تدفین

بپرسد او سئوال از شرع و آئین

نشیمنگاه او در اسمان است

بندرت دیدنی چون در نهان است

زحق بستانده او یک نسبتی را

رعایت کرده اما قسمتی را

اگر چه بچه شمس العماره است

ولی کارش زروی استخاره است

رهانیده ز اعدام و ز زندان

دو تن از دوستان با چنگ و دندان

بهر تدبیر و هر ترفند کاری

گرفته دست مظلومان به یاری

بنوعی او ستانده حق مردم

اگر جو بوده یا یک دانه گندم

از آنجایی که در کارش هیاهوست

گمانش میرسد خود بچه آهو ست

شد اورا امتحانی گشته تجدید

بزد بر ممتحن او چوب تهدید

بجای نرمش و پوزش ز یاران

بشد لخت و پتی در زیر باران

برفت او یکه اندر نزد قاضی

چو تنها رفته طبعا گشته راضی

شکر آب است میان حس و عقلش

سبک گردانده اورا توی. نقلش

ندانسته تمامی یکدرختیم

ثمرهای ثمین در روز سختیم

تحمل دیگران را عشق و مستی است

کلید زندگی در قفل هستی است

اطاعت اتحاد از ویژگیهاست

اساس ماندن و بالندگیهاست

ترانه. / کوچ از کوچه

یادم اومد شب و اون کوچه دوباره

شبیکه عشقو شناختیم

شب بارونی سردی

که دلو بیخود نباختیم

دوتایی تو آسمونو

پاهامون روی زمین بود

نم بارون توی موهات

شب باخت دل و دین بود

یادته بمن چی گفتی؟

میرم و میام دوباره

قسمم دادی بمونم

تا ابد برات. ستاره

دستامو بردی تو موهات

عطرشون مونده تو دستم

تا نفس تو سینه دارم

یاد رفتن تو هستم

کوچو هرگز نمیخواستی

کوچه پاتوق بود برامون

اهل کوچه میدونستند

یکیه هردو دلامون

از نگاهت خونده بودم

بری دیگه نمیایی

پا میذاری روی حرفات

زیر پاتو نمی پایی

شب بارونیه امشب

زده ام تو پیچ کوچه

میدونم بر نمیگردی

ولی این یه فکر پوچه

طنزیجات  / گول چُس خوردن

تقی با رحیم خان پی مش رضا
تو کوک رضا هردو در آن فضا
رضا می شلید و قدم بر جلو
بخوردی مرتب تلو در تلو
تقی خان بگفتی به مشتی رحیم
که بی شک بواسیر یارو وخیم
ولیکن رحیمِ دوا خانه دار
بگفتا که فتقش شده نابکار
در این حال و احوال و هم گفتگو
رسیدند و کردند سئوالی از او
که ما بسته شرطی دوتائی براه
دلیل شلیدن چه باشد براه؟
فلانی بفرموده فتق است دلیل
که گشتی چنین خوار و زار و ذلیل
منم همدلم با بواسیرتو
که پیچانده روی تو و زیر تو
بگفتا رضا خان مانده ز راه
که هرسه در این ره کنیم اشتباه
تو با آن رفیق و منم یک نفر
سه تن آدمیم و همه بی نظر
ندارم بواسیر و فتق درشت
غلط دیده اید هر دوتایی زپشت
دلم پیچه کرد و نشستم زمین
فشاری بدادم چُسی شد یقین
ببالا کشیدم ببستم کمر
بره آمدم تا ببینم ثمر
دوباره مرا نفخ دل زیر و رو
بگفتم چس است فاقد رنگ و بو
فشاری بدادم چُسی در کنم
ندانستم ایندفعه تر میکنم
بریدم باین نیفه من اشتباه
ز گول چُسم می شلم توی راه
هرآنکه خورد گول چُس در زمین
نبیند به عمرش خوشی بیش از این

باورهای  من/ ظهور تحول

بمناسبت عید اعظم رضوان
زمستان طی شدو نوروز
زمین را مژده گل داد
شقایق زندگی آموخت
بحسرت دور باطل داد
خروشان چشمه های خشک
دمن از لاله ها پر شد
طبیعت را ردای سبز
ترنم را به بلبل داد
ریاحین در نسیم باد
غزالان مست و بی پروا
شکوه سبزه در صحرا
خبر از رقص سنبل داد
بهار دلفریب جسم
زشوق این همه نعمت
بوجد آورده این تن را
سرودی تازه بر دل داد
که ابر تیره زائل شد
زصحن آسمان دل
خدا بر وعده اش امروز
پیغام توصل داد
چو برقع بر کشید از رخ
جهان روشن شد از رویش
بتا بید او به تاریکی و
ظلمت را تنزل داد
گشود او باب تحقیق و
ببست او دکّه تقلید
خرافات از میان برچید و
درسی از تکامل داد
ز وحدت گفت و از کثرت
بفکر صلح عالم بود
از این بیگانگی بیزار
بشر را او تعامل داد
بقا را در تعاون خواست
تنازع فعل حیوانی است
ز گنج ناب اندیشه
بیارانش تمول داد
اگر گنجی نبخشید او
به رنجی هم نیافزودش
که مزد امتحانش را
بما تاب تحمل داد
مبارک بر شما بادا
ظهور این چنین منجی
که بر ویرانه عالم
چنین رنگ و تجمل داد
پایان...اردیبهشت