در حیرتم از خلقت این عنصر کمیاب

ترکیب عجیبی که فراوان و چه نایاب

شیرین بود و کم ،چه بی طعم و چه بی بو

تلخش چه فراوان بهر برزن و هر سو

با دار و درختی اگر او عهد ببندد

سر سبز شود شاخه و صد غنچه بخندد

ناپاک بشوید که شود قابل دیدن

با شعله درافتد بهنگام جهیدن

با رخنه بتابیدن خورشید فروزان

قوس و قزحی سازد از آن منبع سوزان

با آنهمه قدرت که در این عنصر جاریست

تنهائی اش اسباب دو صد خفت و خواریست

چون رابطه را قطع وبرفت چاله نشین شد

اسباب مکافات خود و جذب زمین شد

آن لحظه که از دوست جدا گشته برافتاد

گند آب شد و قدرتش از سکه بیفتاد

ما جمله همان آب شفابخش گوارا

با کل بشر در همه جا کرده مدارا

چون متحدیم باهم و در فکر هم هستیم

از باده آن دوست که خوردیم همه مستیم

تا زنده به این فکر و چنین همره راهیم

مهمان خدائیم و سر سفره شاهیم

پایان