یادها و خاطره ها /تضمینی بر غزل استاد شهریار
تضمینی بر غزل شهریار
کودک دل در درونم گریه زاری میکند
زانوی غم را بغل با غصه یاری میکند
در جوانی گم شدم در حسرت آغوش او
پیرم و گاهی دلم فکر جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
حس شیرین سرودن در دل دیوانه هست
تا که بر مستی بیافزاید کنندم مستِ مست
همتی خواهم که با ساز غزل گیرم قرار
همتم تا میرود ساز غزل گیرد بدست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
گر چه در اوج خزانم اندر این باغ و چمن
پرشده از بوی شعرم دامن دشت و دمن
با همه افسردگیهای روان در جان و تن
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند
انتظارش کشت و دل شد در غمش دریای خون
مرکب عشقش کشاندم عاقبت سوی جنون
وعده ها شد قسمت ما وصلتش با دیگری
ما به داغ عشق بازیها نشستیم و کنون
چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
می سرایم قصه تلخ دلم با آه و سوز
روشن است پایان این افسانه ام مانند روز
دشت خالی،گله سرگردانِ صحرای خیال
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
کی نظر اندازد او بر چون منی افسرده جان
مهوش خوش منظر اندر پهنه های کهکشان
آتشی افکنده بر بنیان ما و بی خیال
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
در نگاه زمهریر ش منت است و ناز و نوز
با رقیبان گرم و نرم است همچو گرمای تموز
دست من خالی زعشق و دل پر از فریاد او
سالها شد رفته دمساز م زدست امادهنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
خاطراتم را نهادم پیشِ رو در انجمن
تا بخوانند قصه ناکامی ام هر مرد وزن
در قضاوت چون ندیدم همدلی اندر میان
با همه نسيان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
در بهاران هر کجا دیدم گلی در محفلی
یاد او افتادم و گفتم چه شد پس همدلی
در بهاران هم شود پژمرده گل در بوستان
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
بی خبر از خود شدیم بر بیخودیها تاختند
بی گنه در کنج دنجی جرم مارا ساختند
تا جوان بودم نگفتم من مجیز ناکسان
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
از برای مردمی خون گرم و شاد و شایگان
من نوشم قصه دوران خودرا رایگان
چونکه میدانم اجل در راه و حتما میرسد
میرسد قرنی بپایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ماهم بایگانی میکند
دوستان هر جا نمک خوردید نمکدان مشکنید
دل بدست آورده هرگز از کسی دل نشکنید
بشنوید از پیرِ استاد سخن سنج غزل
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
پایان