سرایم من دراین آشوب و بلوا

برای خوشتر از جانی چو حلوا

رفیقی فارغ از تزویر و حیله

مبری از هزاران شیله پیله

مرتب تیپ و خیلی خوش قواره

که هست او بچه. شمس العماره

سخن سنجی که سنجش را صدا نیست

طبیب است نسخه هایش را دوا نیست

دو حرفی کار و بیمورد سخنگوست

بهر جمعی شبیه یک بلند گوست

وکیل مفتی الحرف عمومی است

ندیده تون حمام و حمومی است

سه من شیری که شیرش چرب و عالیست

ولی بی مصرف اندر این حوالیست

پزشکان داده فتوا شیر یارو

نمی ارزد به جفتک یا که. وارو

زمانی بوده ملی پوش و حالا

شده او منتقد بر خان والا

بعاقد خرده گیر اندر عروسی

که حدی لازم اندر دیده بوسی

تذکر میدهد اندر تذکر

برای مرد وزن با صد تفخر

ز اموات جوان در وقت تدفین

بپرسد او سئوال از شرع و آئین

نشیمنگاه او در اسمان است

بندرت دیدنی چون در نهان است

زحق بستانده او یک نسبتی را

رعایت کرده اما قسمتی را

اگر چه بچه شمس العماره است

ولی کارش زروی استخاره است

رهانیده ز اعدام و ز زندان

دو تن از دوستان با چنگ و دندان

بهر تدبیر و هر ترفند کاری

گرفته دست مظلومان به یاری

بنوعی او ستانده حق مردم

اگر جو بوده یا یک دانه گندم

از آنجایی که در کارش هیاهوست

گمانش میرسد خود بچه آهو ست

شد اورا امتحانی گشته تجدید

بزد بر ممتحن او چوب تهدید

بجای نرمش و پوزش ز یاران

بشد لخت و پتی در زیر باران

برفت او یکه اندر نزد قاضی

چو تنها رفته طبعا گشته راضی

شکر آب است میان حس و عقلش

سبک گردانده اورا توی. نقلش

ندانسته تمامی یکدرختیم

ثمرهای ثمین در روز سختیم

تحمل دیگران را عشق و مستی است

کلید زندگی در قفل هستی است

اطاعت اتحاد از ویژگیهاست

اساس ماندن و بالندگیهاست